تبليغاتX
نسترن های وحشی

نسترن های وحشی

به نسترن هایی فکر می کنم که زیر باران نگاهی خیس دارند

صورت مرا خدا نقاشی کرده است

صورت خدا را چه کسی؟؟؟

خیلی دلم می خواهد بدانم

نگاهم٬نشاطم٬رنگ و رویم

همیشه با قلم او شکل گرفته

دلم می خواهد بدانم

خدا را چه کسی نقاشی کرده است؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 14:41  توسط کیمیا یغمایی  | 

من،تو

تو

لبخند رنگارنگ

بر برف دل من زدی

من

اشک یخی

بر سوز دل تو زدم

لبخند تو و اشک من

هیچوقت با هم یکی نشد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 7:41  توسط کیمیا یغمایی  | 

برف

برف ها آب می شوند

پس از یک اخم آسمانی

زمین بیدار می شود

پس از خشم زمستانی

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 23:33  توسط کیمیا یغمایی  | 

خانه ی آسمانی

انگار که دلم به پایان رسیده است ٬ تقویم تازه بی خط خوردگی تمام شده

 و من با دستهایی که هنوز بوی یاس های سپید خانه را می دهد

نمی دانم چرا اینهمه دلتنگم ٬ اینهمه غمگینم

شاید فردا هم نقاشی های من از تصویر دنیا فقط ماه غمگینی باشد

...................................

دلم خانه ای بارانی می خواهد که سقفش ابرهای سفید و دیوارهاش بلوری باشد

 و میهمانان خانه ام ستاره هایی باشند که هر شب با صدای خنده ی ماه به خانه ی من پا بگذارند

دلم خانه ی اسمانی می خواهد پر از یاس های سپید و شبهای معطر

دلم ٬ دلم را می خواهد ساده و سپید

آنقدر سپید که زیر باران نگاه خدا را ببیند و به خواب رود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 15:3  توسط کیمیا یغمایی  | 

تلخی

لبخند بی تبسم

شیرینی

زندگی تلخ منست

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 22:9  توسط کیمیا یغمایی  | 

کوچ خورشید

گویی خورشید کوچ کرده است

به سرزمینی که سایه ها فرش خانه ها شده اند

و زمان فقط با باران پیش می رود

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 23:31  توسط کیمیا یغمایی  | 

کبوتر

از دست هایم خون می ریزد

قطره های خورشید چکه می کند

آسمان پایین می آید

کبوتران بال بال می زنند

برف ها پراکنده می شود

یخ پاره های زندگی

در پی زمین آتشفشان بپا می کنند

دست های من اسیر زنجیر می شود

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 16:7  توسط کیمیا یغمایی  | 

مردمان خسته

بدا به حال آنانکه زندگی را می فروشند٬ به بهایی ناچیز

و از پشت نقاب عادت ها دوباره خریدارش می شوند٬ به بهایی گزاف

امان از مردمانی که تا ته دنیا نمی دانند کجایند

و خواستن شان همیشه چون خواب خسته است

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 8:20  توسط کیمیا یغمایی  | 

خورشید خانه ی ما چه خسته است

تاریخ را در پستوی خانه می خوانم

و جغرافیا را در هوای باغچه

مادرم سفره نان را در ایوان  پهن می کند

و پدرم برگ درختان را رنگ می زند

خورشید خانه ی ما همیشه خسته است

برادرم از ترس لاشخورها

در آسمان نقشه هایش را می کشد

گنجشک ها کنار سفره نان آهسته اشک می ریزند

آه باران هم نمی آید

تا یادداشت های سیاه مرا سفید کند

کسی در می زند...

سپیده است یا نور ؟؟؟

شاید هم باران

شاید هم کسی از بند گریخته است

تاریخ را در تاریکی می خوانم

و جغرافیا را در خیابان

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 18:43  توسط کیمیا یغمایی  | 

ساحر

نگاه تو چون ساحران تشنه و مست است

به سحر خود افسون می کند پا تا سرم را

بلوغی سربزیر و ساکت و رام

گریزان می شود از خاطر من

بیا تا باورم گردد

که بی چشمان غوغایت

پرستوی آرزوهایم

همیشه لرزان و بی پر و بال است

نگاهم را نگیر از من

که چشمان سیاه من

همیشه خسته و بی سر زبان است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 18:18  توسط کیمیا یغمایی  | 

خوشبختی

دیر رسیدم

مثل همیشه

سهمم دوباره کم شد

انگار...

خوشبختی مرا گم کرده است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 17:7  توسط کیمیا یغمایی  |